زندگیم این روزا شده یک تراژدی لعنتی و چندش آور… اما دوست داشتنی
که مشتاقانه پیگیریش میکنم
مثل یک فیلم پر هیجان و غیر قابل پیش بینی
همیشه و هر لحظه منتظر یک اتفاق غیر منتظره ، یک ضد حال اساسی و یا یک خبر کیفناک!
چی از این بالا تر؟!
- – - – - – -
نمیدونم چی شد نیمه شبی آمپراژ شعر خوندنم زد بالا ، یاد فروغ افتادم و شعر ” آن روزها ”
رفتم و مجموعه فروغ رو آوردم و خوندم ،
اینبار اما ادراکی عمیقتر داشت این شعر…
– بخوانیدش از اینجا
- – - – - – -
دوستی به رسم دوستی باهام دوست شد ، ولی به رسم نامردی بچگانه خیانت کرد.
خوشش باشه که من شدم پَـه پـه و اونم لابد……… ،
بهرحال گاهی گاهی سر میزد وبلاگم…
“جایی که خورشید را
می دزدند
اهدنا الصراط المستقیم”
- – - – - – -
مادرم ،
با اسرار میخواهد به من ثابت کند که جنون گرفته ام! و تمامش زیر سر jever هایی هست که میخورم…
علی یک نبشته
برای کاری میرفتم به ” اداره اتباع و مهاجرین خارجی ایران” و یا به قول خودشان “شورای افاغنه!”.
هر وقت گذرم به این جاها میفتد حالم خراب میشود از اساس. چه تحقیرها و بی احترامی ها که آنجا هست ، مردان و زنان سالخورده افغانی که راه رفتن برایشان مشکل است را به چه مشقت ها در سوز و سرمای زمستان و گرما و عرق ریز تابستان به آنجا کشانده و به شکلی حیوانی برخورد میکنند.
راستی که چه قصاوتی دارند کسانی که آنجا کار میکنند ، تصور اینکه از پول آن شکم زن و بچه خود را….
در مسیر راه دوست هم صحبتی تعریف میکرد قصه چند سال پیش برادرش را که:
بعد از ۲۵ سال زندگی در ایران ، بچه اش را از مدرسه بیرون کردند و میان همشاگردیهایش تحقیرها کردند ، خودش را از کار بی کار کردند و سر افکنده جلوی خانواده اش… ، زندگیش را خراب کردند ، مالش را خوردند و کسی جوابگو و دستگیرش نبود.
خلاصه تاب نیاورده و عظم سفر کرد در سرمای زمستان زندگیش را به نیم قیمت حراج کرد و راهی شد تا از این ذلت و سرافکندگی رهایی پیدا کند ، که یکبار هم که شده بی دغدغه و راحت سر به بستر بگذارد.
اما خودش و زنش و دو بچه اش در سانحه سقوط هواپیمای کام ایر زمستان سال ۸۳ از دست این زندگی و روزگار راحت شدند ، چند روز بعد اجساد تکه تکه شده و منجمد شده شان را تحویل بستگانش دادند.
تعریف میکرد و اشک از چشمهایش سرازیر … منم داغ داغ شده بودم…
علی یک نبشته
چندی قبل که از خود مغازه ای داشتیم ، روبرومون یه حمید آقایی بود که اونم کاسب همونجا بود و کفش فروشی داشت.
حمید شبهای جمعه که میشد یه یکی دو ساعتی زودتر مغازش رو می بست ،
( آخه تازه داماد بود طفلک
)
ما هم کرممون میگرفت چپ و راست تیکه بارش میکردیم… ، حمید کجا به این زودی ، حمید خبریه ، حمید…
حلالم کنه ، نا فرم اذیت میکردیمش
پ.ن: یکی دیگه از کاسبا تعریف میکرد میگفت قرار گذاشته با خانمش جای شبای جمعه تاس بندازن با هم ، هر روزی که افتاد ، بسم الله….
تازه اگه شیش میفتاد ، جایزه داشت! 
علی یک نبشته
ترجیح میدم در مواردی اُمـل باشم ، تا اینکه با دوستانم درباره دیفرانسیل دختری که اونور خیابون هست و گیرم که دیفرانسیلش هم یک متر در آفساید باشه نظر بدم!
انوقت بیان بگن که:
علی تو هم مثل اینکه که خیلی اُملی تو این کارا..!
بعد در حالی که شر شر آب دهنشون سرازیره نظرات کارشناسی بدن و توهمات توام با تعفناتشون رو ابراز فرمایند…!
علی یک نبشته
۸۸ خوب نبود ، پر از تلخی و رخوت و کسالت بود ، امیدوارم ۸۹ اینطور هشتمون گره نه نباشه….
مبارکتون باشه سال نو…
پ.ن:
پرسید بهارتان چگونهست؟
گفتم:
ما زادهی سرزمین خشک ایم
راضی به بنفشهای
گر آید…
علی یک شعر, یک نبشته
۴shared.com عزیز ،
آقایان ماتحت خود را جرواجر کرده اند که
” ایران آزاد ترین کشور دنیاست…”
علی یک نبشته
گویند که:
حرفهای دیگران را در سه جا باور نکن
۱ – بالای منبر
۲- پای منقل
۳ – توی بقل!
خب بیراه هم نگفتن…
:دی
علی یک نبشته
سن حوالی ۳۵-۴۰ ، یک کلاه سبز سیدی هم گزاشته بود رو سرش…
– یک کمکی کن جون ، فقیرم ، مستحقم ، چهارتا بچه صغیر دارم… ، خدا عوضت بده
ندارم حاجی ، خودشون نیستن
– شما که هستی!
ندارم ، پول خورد نیست ، ۲ هزاری هست…
– اشکال نداره بده خوردش میکنم!!
، ، ،
این موضوع تکدی گری اونقدر گسترش پیدا کرده و زیاد شده که کم کم میشه گفت تبدیل شده به یه “اپیدمی” همه گیر…
علی یک نبشته
یادش بخیر فکر میکنم حوالی سال ۷۴-۷۵ بود که انیمه ژاپنی بنام “دژ فضایی” از تلوزیون پخش می شد ، من شدید بهش علاقه داشتم و همه قسمتاش رو پیگیری میکردم، مجموعه دژ فضایی در واقع نام اصلیش ” Robotech ” بود و جز پر طرفدارترین انیمه ها در زمان خودش بود.

توی این مجموعه کاراکتری بود به اسم “لیزا”… عاشقش بودم
اصلاً کل علاقه من به این کارتون بخاطر همین کاراکتر لیزا بود…

وسطای مجموعه بود سر کله پسری به اسم rick پیدا شد و لیزا…. ،
ریک کم کم به لیزا نزدیک و صمیمی تر می شد ، بگو بخند داشتن با هم میرفتن ماموریت!
دست آخرم لیزا رفت با اون پسره لعنتی دوست شد… 

- لینکشو تو یوتیوب پیدا کردم دارم میبینمش… ، ذهنم میره تو خاطرات اون روزا…
-
- – - – - – -
مامان جان که برود مسافرت ، قیافه همه مان می شود شبیه سیب زمینی…
بازم دم مادربزرگ جان گرم که همان سیب زمینییش براه است ، وجیهه جان که درس را بهانه کرده! ،
منم که…… اختیار دارین :دی
علی یک نبشته
عصر یک جمعه دلگیر
برای فرار از رخوت و سنگینیش بی هدف تصمیم میگیری خیابون فلان رو بالا تا پایین طی کنی ،
بین راه یکی از بچه محل ها رو میبینی با دوست دخترش ، میخوای بهش سلام کنی رو میگیره و محلت نمیزاره…
کمی جلوتر
آشنایی رو میبینی با نامزدش ، پشت ویترین مغازه ، تو حال خودشون هستن و متوجهت نمیشن ، از کنارشون رد میشی و به راهت ادامه میدی…
گرسنه ای ،
میری به ساندویچی که همیشه میرفتی ، تموم میزها پر هستن جز یک میز ، سفارش میدی. یکی از فامیلها که چند ماهی از ازدواجش نگذشته رو میبینی ، اونم تو رو میبینه ، میخواد بهت سلام کنه ، رو میگیری و محلش نمیزاری ، صندلی رو هم جوری میزاری که پشتت بهشون باشه و به روت هم نمیاری! ،
میل خوردنت نیست ، چند لقمه ای رو بزور میخوری و میری بیرون…
علی یک نبشته