.

۲ شهریور ۱۳۸۹

 

راستش را بخواهی

دیگر به دست های تو هم اعتمادی ندارم

به هیچ کس و هیچ چیز اعتمادی ندارم

آنقدر که فکر می کنم هرکه ایستاده است

لابد پایی برای دویدن ندارد

یا آنکه می دود

پاهایش را

حتما از پای جوخه ی اعدام دزدیده است…

 

– لیلا کرد بچه –

 

بدون دیدگاه علی یک شعر

۲۷ مرداد ۱۳۸۹

 

ز شام شهر تباهم ستاره دزدیدند

ستاره های ما را آشکاره دزدیدند

چو فوج فوج ملخ را به باغ ره دادند

کلید باغ به دست شب سیه دادند

شبی که برکه ی ماه اش به تشنه گی پیوست

شبی که روزنه های ستاره اش را بست…

 

– لیلا صراحت -

 

بدون دیدگاه علی یک شعر

۲ مرداد ۱۳۸۹

ما را به رسم رندی

۵ تیر ۱۳۸۹

 

زندگیم این روزا شده یک تراژدی لعنتی و چندش آور… اما دوست داشتنی
که مشتاقانه پیگیریش میکنم
مثل یک فیلم پر هیجان و غیر قابل پیش بینی
همیشه و هر لحظه منتظر یک اتفاق غیر منتظره ، یک ضد حال اساسی و یا یک خبر کیفناک!

چی از این بالا تر؟!

- – - – - – -

 

نمیدونم چی شد نیمه شبی آمپراژ شعر خوندنم زد بالا ، یاد فروغ افتادم و شعر ” آن روزها ”
رفتم و مجموعه فروغ رو آوردم و خوندم ،
اینبار اما ادراکی عمیقتر داشت این شعر…

– بخوانیدش از اینجا

- – - – - – -

 

دوستی به رسم دوستی باهام دوست شد ، ولی به رسم نامردی بچگانه خیانت کرد.
خوشش باشه که من شدم پَـه پـه و اونم لابد……… ،

بهرحال گاهی گاهی سر میزد وبلاگم…

 

“جایی که خورشید را

می دزدند

اهدنا الصراط المستقیم”

- – - – - – -

 

مادرم ،
با اسرار میخواهد به من ثابت کند که جنون گرفته ام! و تمامش زیر سر jever هایی هست که میخورم…

 

 

۲ دیدگاه علی یک نبشته

Enya – Only Time

۲۰ خرداد ۱۳۸۹

 

Enya – Only Time

 

 

Enya خواننده ایرلندی . از اساتید سبک newage

یک از کارهای زیبا و البته معروف انیا آهنگ Only Time هستش ، که البته کاورها و ریمیکسهای مختلفی از وجود داره البته هیچکدوم به اجرای اصلی آهنگ انیا نمیرسه.

 

آهنگی ملایم و زیبا ،
این آهنگ زمان انتشار خودش در سال ۲۰۰۰ و بعد آن افتخارات زیادی هم کسب کرد ، مقام اول سینگل در کانادا ، آلمان ،امریکا، سویس ، و دومی و سومی بسیاری از کشورها ، والبته جز ۱۰ آنگ برتر لیست بیلبورد سال ۲۰۰۰

 

 

enya only time

 

دریافت:
http://box.net/shared/oxndg8knc8

 

Who can say where the road goes,
Where the day flows, only time?
And who can say if your love grows,
As your hearth chose, only time?

Who can say why your heart sights,
As your live flies, only time?
And who can say why your heart cries
when your love lies, only time?

Who can say when the roads meet,
That love might be ,in your heart?
and who can say when the day sleeps,
and the night keeps all your heart?
Night keeps all your heart…..

Who can say if your love groves,
As your heart chose, only time?
And who can say where the road goes
Where the day flows, only time?

Who knows? Only time
Who knows? Only time

بدون دیدگاه علی یک ترانه

۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

 

عاصف حسینی گاهی چیزهایی در سطل آشغالش میندازه که من جاش بودم آب طلا میگرفتم… ،
برگرفته از وبلاگ “سطل آشغال” عاصف حسینی ، همین چند روز پیش:

 

… پلکم را می فشارم روی رویایت

                              که نیستی

و فکر می کنم گنجشک ها از تو خبر دارند

و ساعت ها کنار این خوابگاه لعنتی درخت می شوم.

شب ها که بیداری می نشنید کنارم

نه شعرهای فاضل، فضل و کرامتی دارد

نه دعای عصرهای مادر

 

کلید می اندازم و کلمات را ده درجه می چرخانم:

                              این واژه ها باید بلد باشند وقتی من

می خواهم چیزی عاشقانه بنویسم، از رگ هایم بالا بخزند

روی نازکی شیشه

بوی پیراهنت جالی بسته

 

خودم را جمع می کنم از حاشیه ی این خیابان ها، سطرها

از مترو، تاکسی، کلیسا

و اقتصاد سیاسی عصر گندم و تفنگ

همه چیز برای دلتنگی کافی است

                          فقط باید مرد باشم، مرد

 

درخت می شوم روبروی کتابخانه

خبرت را گنجشک ها

روی انگشتم نوک می زنند

و من هی تعداد بوسه هایت را می شمرم که قرضدارم…!

 

– عاصف حسینی –

 

۱ دیدگاه علی یک شعر

شورای افاغنه!

۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

برای کاری میرفتم به ” اداره اتباع و مهاجرین خارجی ایران” و یا به قول خودشان “شورای افاغنه!”.
هر وقت گذرم به این جاها میفتد حالم خراب میشود از اساس. چه تحقیرها و بی احترامی ها که آنجا هست ، مردان و زنان سالخورده افغانی که راه رفتن برایشان مشکل است را به چه مشقت ها در سوز و سرمای زمستان و گرما و عرق ریز تابستان به آنجا کشانده و به شکلی حیوانی برخورد میکنند.

راستی که چه قصاوتی دارند کسانی که آنجا کار میکنند ، تصور اینکه از پول آن شکم زن و بچه خود را….

 

در مسیر راه دوست هم صحبتی تعریف میکرد قصه چند سال پیش برادرش را که:

بعد از ۲۵ سال زندگی در ایران ، بچه اش را از مدرسه بیرون کردند و میان همشاگردیهایش تحقیرها کردند ، خودش را از کار بی کار کردند و سر افکنده جلوی خانواده اش… ، زندگیش را خراب کردند ، مالش را خوردند و کسی جوابگو و دستگیرش نبود.

خلاصه تاب نیاورده و عظم سفر کرد در سرمای زمستان زندگیش را به نیم قیمت حراج کرد و راهی شد تا از این ذلت و سرافکندگی رهایی پیدا کند ، که یکبار هم که شده بی دغدغه و راحت سر به بستر بگذارد.

اما خودش و زنش و دو بچه اش در سانحه سقوط هواپیمای کام ایر زمستان سال ۸۳ از دست این زندگی و روزگار راحت شدند ، چند روز بعد اجساد تکه تکه شده و منجمد شده شان را تحویل بستگانش دادند.

تعریف میکرد و اشک از چشمهایش سرازیر … منم داغ داغ شده بودم…

 

۴ دیدگاه علی یک نبشته

۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

 

برای مکیدن لب هایش

زهرآگین ترین نیش ها را

به جان خریدم

قسم خورد به وجدان یک کندو

که دیگر هرگز به گل های روسری ام

هجوم نیاورد

آنگاه دکمه های پیراهنم را گشود

و با من درآمیخت

مثل زنبوری که با سر

بیفتد در جام عسل!

 

 

– مانا آقایی -

 

بدون دیدگاه علی یک شعر

اندر حکایت شبهای جمعه…

۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

 

چندی قبل که از خود مغازه ای داشتیم ، روبرومون یه حمید آقایی بود که اونم کاسب همونجا بود و کفش فروشی داشت.
حمید شبهای جمعه که میشد یه یکی دو ساعتی زودتر مغازش رو می بست ،
( آخه تازه داماد بود طفلک )

 

ما هم کرممون میگرفت چپ و راست تیکه بارش میکردیم… ، حمید کجا به این زودی ، حمید خبریه ، حمید…
حلالم کنه ، نا فرم اذیت میکردیمش

 

 

پ.ن: یکی دیگه از کاسبا تعریف میکرد میگفت قرار گذاشته با خانمش جای شبای جمعه تاس بندازن با هم ، هر روزی که افتاد ، بسم الله….
تازه اگه شیش میفتاد ، جایزه داشت!

 

۳ دیدگاه علی یک نبشته

زمانه روسپی گری

۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

 

 

زمانه روسپی گری است عزیزم

تو موهایت را به ده دینار می‌فروشی

من همین شعر را که برای تو می‌نویسم

به پایتخت ایمیل می‌کنم

تا شاید جایزه‌ای ببرم.

 

– الیاس علوی -

 

۱ دیدگاه علی یک شعر